تبلیغات
آبی تر از دریاها - ....

....

نویسنده :blue girl
تاریخ:چهارشنبه 25 مرداد 1396-08:48 ب.ظ

مچاله شدم رو تخت و  به ورقه های انتخاب رشته ی لعنتی نگاه میکنم.ساعت حدودا ۶...طبق معمول تنها...از جام بلند میشم و میرم تو هال...به خونشون زنگ میزنم...میگم سلام...گوشیو بده مامانت...سلام دادنم بهش همانا و سرازیر شدن اشکام همانا...۷ دیقه باهاش حرف میزنم و زار میزنم...میگه خبر میدم و قطع میکنه...میرم رو پله جلو تلفن میشینم ناخونای لاک زده قرمزمو میزارم زیر چشای خیس و قرمزم و اشک میریزم و خیره به ساعت...دستای خیسمو خشک میکنم و دوباره...هی دوباره...یه ربع بعد زنگ میزنه و حرفاشو میگه...تموم ک میشه همونجا دراز میکشم و صورتمو با دستام میپوشونم و هق هق...ساعت یه ربع به هفت بلند میشم آبجوش میزارم کافی درست میکنم و همونجا تو آشپزخونه میشینم و با دستام سرمو میگیرم و بلند بلند گریه...پا میشم کافی بخورم ک نمیتونم...دوباره میشینم و اشک میریزم...نمیدونم چقدر...نمیدونم چند ساعت...وقتی بلند شدم کافی سرد سرد بود و اذان میگفتن...
+خدایا حال امروزمو نصیب هیچ کسی نکن...
+حالم از اینستا بهم میخوره...حالم از ماسک لبخند و همه چی خوبه ای ک تو اینستا دارم بهم میخوره...تنها جایی ک راحت میتونم حرفمو بزنم همینجاس...هرچند خواننده نداره ولی تنها جاییه ک سنگ صبوره.
+خواهش میکنم...خواهش میکنم برام دعا کنین...باور کنین ازین محتاج تر نمیتونم باشم به دعاهاتون...هه!جالبه...مینویسم و اشک میریزم...
+الهی بخایم و بشه
+التماس دعا بازم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر