لعنت به حرفای نگفته

نویسنده :blue girl
تاریخ:یکشنبه 19 آذر 1396-10:50 ق.ظ

یه توده ی بزرگ از حرف تا بیخ گلوم بالا اومده بود...مث یه بغض کلی نگهش داشته بودم...دیه نشد...دیه توان نگه داشتنشو نداشتم...به جا این که بشه حرف،شد دستایی که تند و تند تایپ میکنن

نوشتم

نوشتم

نوشت

یه ربع...۲۰ دیقه...۳۵ دیقه نوشتم و نوشتم و نوشتم..توده ی حرفامو بالا اوردم اما دستام یاری نکرد که بفرسمش...یه نفس عمیق....سری ک به دیوار تکیه داده میشه و انگشت دست راستی که میره رو back space و همه رو پاک میکنه

اون توده ی مخوفو دوباره قورت میدم...یه تیغی که تو حین بلعیده شدنش یه خراش عمیق میزاره و خون سیاهِ بغض میپاشه تو صدام،گلوم،چشام...

اما

بازم همون لبخند احمقانمو میزنم و میگم خوبم...


+لعنت به حرفای نگفته ای که رفته رفته سرطان میشن...


بعدا نوشت:برمیگردم خوابگاه،میگه بارون میومد؟

نه چطور؟

عینکت خیسه چرا؟

آها...هیچی... :)


+چی شد که اینقده مظلوم شدم.. :)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Anonymous
سه شنبه 28 آذر 1396 07:53 ب.ظ
پاسخ blue girl : :)
Anonymous
جمعه 24 آذر 1396 11:26 ب.ظ
خب چرا یه بار اون حرفا رو نمیزاری تا بدونیم دقیقن مشکلت چیه ؟؟ ای خدا مُردم از بس اومدم اینجا حال و هوایی تازه کنم در عوضش با یه سری پست یکی از یکی افسرده گونانه ! تر ، روبرو شدم .
پاسخ blue girl : میدونی من قبلنم تنها بودم و این انتخاب خودم بود.تو فضایی بودم ک بقیه هم تنها بودن برا خودشون اما الان بهم تحمیل شده و ازینش خوشم نمیاد و خب...میشه همین افسرده گونانه ها
بهتر میشم؛)قول
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر